تبليغاتX
فواد کرمانی
معرفی شاعر اهل بیت زنده یاد فواد کرمانی

عاشق كه سرشته ازحقيقت گَِل‌اوست               از دوست نخواهد به حقيقت ،جز دوست

حق ازهمه روگرچه هويداست، ولي                پنهان بود ازكسي كه درعشق دوروست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 17:20  توسط | 

اي نورصفات وجلوه‌ي ذات خدا                     اي چشم خدامحو خدا مات خدا

آواز خدا به گوش آن بنده رسد                       كز نطق تو بشنود مناجات خدا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 17:15  توسط | 

هم جلوه دو كوكبند در صورت وعين              كاين هردو برآسمان‌دين زيوروزين

آن شمس مجردين حسين بن‌علي است               وين بدر موحدين علي ابن حسين

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 17:12  توسط | 

زآن دم كه خدا درتو دميد  اي آدم        گر آدمي از چه واقف دم نشدي

دم چون همه آدم است وآدم همه دم       تا دم نشدي بدان كه آدم  نشدي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 17:0  توسط | 

بينش اهل حقيقت چو حقيقت بين است

در تو بينند حقيقت ،كه حقيقت اين است

نيست چشم دگران ،  سوي حقيقت نگران

ور نه آن راست حقيقت كه چنين آيين است

من ، اگر جاهل گمراهم ، اگر شيخ طريق

قبله ام روي حسين است وهمينم دين است

او ، چو بيناي حقيقت بود از ديده‌ي من

به حقيقت، كه مرا چشم حقيقت بين است

سجده بر نور خدا ، در گل آدم نكند

چشم شيطان لعين چون نظرش بر طين است

ذاتِ لا يُدرك حق را ،  كه كند  درك بصر؟

آن چه ادراك كنند اهل بصيرت اين است

بوده پيش از گِل من سرخوش جامش دل من

مستي ما ، زحقيقت زميِ ديرين است

نور او مبدا من بود ومعادم همه اوست

قصه‌ي  باز پَسينم خبرِ ، پيشين است

شب دوشينه مرا چشم چوبر چشم تو بود

روز ميعاد ، مرا ، چشم شب دوشين است

نه همين روي تو در خواب، چراغ دل ماست

هر شبم، نور توشمعي‌است كه بربالين است

پرتوِ مِهر رُخش مي نگرم در همه كَس

زان مرا با همه كَس مهرو نه با كَس كين است

ما سَوي عاشق رنگند ، سَواي تو حسين

كه جَبين وكفت از خون سرت ،رنگين است

خَردلي بار غمت را ، دلِ عالَم نكشيد

آه از بار امانت كه عجب سنگين است

فُرقت روي تو از خلق جهان شادي برد

هر كه را ديده‌ي بيناست دل غمگين است

پيكرت ، مظهر آيات شد از ناوَك تير

بدنت مُصحَف و سيمات مگر ياسين است

يادم از ، پيكر مجروح تو آيد همه شب

تا دم صبح كه چشمم به رخ پروين است

در ضميرم سر سيمين تو در تشت طلاست

تا بِكَاس نظرم ، تشتِ فلك زرّين است

باغ عشق است مگر معركه‌ي كرب وبلا

كه زخونين كفنان غرق گل ونسرين است

بوسه زد خسرو دين بر دهن رصغر وگفت:

دهنت باز ببوسم كه لبت شيرين است

شير ، دل آب كند ، بيند اگر كودك شير

جاي شيرش به گلو آب دم زوبين است

از قفا دشمن واطفال تو هرسو به فرار

چون كبوتر كه به قهر از پي او شاهين است

در خَمِ طُرّه‌ي اكبر ، دل ليلا مي گفت :

سفرم جانب شام و وطنم در چين است

دختري را به كه گويم كه سر نعش پدر

تسليت سيلي شمر و َسرِ ني تسكين است

مي كُشد غيرت دينم كه به گويم به امم

اين جفا بر نبي از اُمّت بي تمكين است

گر فواد از غم عشق تو غني شد چه عجب

عشق سلطان غني گنج دل مسكين است

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 16:5  توسط | 

كنگره عرش نسيت ، منزل هر بوالهوس

طاير اين آشيان جان حسين است وبس

قله‌ي قاف وجود ، منزل عنقا بود

بر سر اين آشيان پر نگشايد مگس

پايه‌ي اوصاف او فوق اشارات ماست

رفعت اين پايه نيست ،افئده را دسترس

محفل ايجاد را ، اوست چراغ ازل

تا ابد از نور او، مشعله ها مقتبس

وجه جمال و جلال اوست كه بر نيك وبد

جلوه كند بي حجاب ، در نفس باز پس

گشت چو كرب وبلا عارج معراج عشق

روح امينش فشاند ، گرد زسم فرس

او قفس تن شكست تا به قفس ماندگان

در پي او بشكنند ، قالب تن را ، قفس

كشته بسي ديده‌ام در هوسي داده جان

زنده چو تو، كس نديد ،كشته به ترك هوس

رفت وشد اندر پي‌اش قافله‌ي دل روان

ما پي اين قافله ، شاد به بانگ جرس

اي‌شه بافّر و نور ،عرش مقام تراست

لامسه‌ي عقل ما دم زند از لا تمَس

بحرثناي ترا عقل نبي زورقست

جنبش ما اندرو ،جنبش خار است وخس

كشته‌ي غفلت بود هركه ترا كشته خواند

اي دم جان پرورت ، زنده دلان را نفس

جان فواد از ازل ملتِمس نور توست

چون ز ازل نور توست افئده را ملتَمس

كرد دل از چشم دل،  در همه عالم نظر

غير تو كس را نيافت، تا بدهد دل به كس

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 14:53  توسط | 

در خانه‌ي دل مارا ،جز يار نمي گنجد

چون خلوت يار اينجاست، اغيار نمي گنجد

در كار دوعالم ما ، چون دل به يكي داديم

جز دست ، يكي ما را ، در كار نمي گنجد

مستيم ودر اين مستي بيخود شده از هستي

در محفل ما مستان ، هشيار نمي گنجد

اسرار دل پاكان ، با پاك دلان گوييد

كه‌اندر دل نا محرم،اسرار نمي گنجد

گر عاشق دلداري  ،با غير چه دل داري

كه‌آن دل كه در او غير است، دلدار نمي گنجد

از بخل وحسد بگذر،  در ما و تويي منگر

با مساله‌ی توحيد ، اين چار نمي گنجد

گر انس به حق داري، از خلق گريزان شو

كه آدم چو بهشتي شد ، در نار نمي گنجد

انسان چو موحد شد ، در شرك نمي ماند

آري گل اين بستان ، با خار نمي گنجد

گفتار فواد آري شايسته بود ليكن

آن جا كه بود كردار،گفتار نمي گنجد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 14:26  توسط | 

زنده‌ي جاويد كيست كشته‌ي شمشير دوست

كه آب حيات قلوب ، در دم شمشير اوست

گر بشكافي هنوز ، خاك شهيدان عشق

آيد از آن كشتگان زمزمه‌ي، دوست دوست

آن كه هلاكش نمود ساعد سيمين يار

باز به آن ساعدش كشته شدن آرزوست

بنده‌ي يزدان شناس موت وحياتش يكي‌ست

زآنكه به نور خداش ، پرورش طبع وخوست

غير خدا باطل است در نظر اهل حق

دعوي انّي انا كاشف توحيد هوست

آن شجري را كه حق بهر ثمر پروريد

بانگ اناالحق زند ،تا ابد از مغز وپوست

دل چو زخود غافل است عارف بالله نيست

بر لب جو سال ها، تشنه‌ لب و آب جوست

گوش دل مؤمن است ، سامع صوت خدا

گرچه زآواز خلق ، ملك پر از هاي وهوست

هركه زكوي مجاز پا به حقيقت  نهاد

برسرش از روزگار  مخمصه‌ي تو به توست

عاشق وارسته رابا سر وسامان چه كار

قصه‌ي ناموس وعشق صحبت سنگ وسبوست

عاشق ديدار دوست ،اوست كه هم‌چون حسين(ع)

زردي رخسار او سرخ زخون گلوست

هركه چو او پا نهاد بر سر ميدان عشق

بي سرو سامان سرش ،در خم چوگان، چو گوست

دوست به شمشير اگر پاره كند پيكرش

منت شمشير دوست ، بر بدنش مو به موست

گر به اسيري برند عترت او دشمنان

هر چه زدشمن براو ، دوست پسندد نكوست

تا بتواني فواد در غم او گريه كن

 برتو از آبِ رو ، نزد خدا آبروست

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 14:10  توسط | 
مرحوم میرزا فتح الله قدسی متخلص به "فواد کرمانی" از جمله مدیحه سرایان اهل بیت عصمت وطهارت است که غبار مظلومیت چهره اورا پوشانده است .

دیوان اشعار او معروف به "شمع جمع"  ،گنجینه عشق وعرفان است .مضامین بلند عرفانی وابراز ارادت به خاندان نبوت (ص)، اورابه شاعر اهل بیت(ع) تبدیل کرده است.

بنابر شواهد وبا استفاده از مقدمه آقای حسین عمادزاده اصفهانی بر چاپ پنجم کتاب "شمع جمع" ، سال تولد این شاعر فرزانه حدود  ۱۲۷۰ هجری شمسی ذکر شده است. ظاهرا کتاب شمع جمع رادر سال ۱۳۳۲ به اتمام رسانده وخود نیزحدود سال ۱۳۴۰ هجری شمسی بدرود حیات گفته است. برای شروع معرفی وی با تفالی به شمع جمع این غزل ناب انتخاب شده است .

به جان آمد دلم ، از کثرت باطل شنیدن ها 

گشودم چشم تا حق را به بينم ،حق ديدن ها

حديث غير حق با من مگو،كز شوق روي حق

ندارم حال باطل گفتن و باطل  شنيدن ها

زدرد دل ننالم ، تا طبيب  آيد به بالينم

كه خود درمان دل جستم زدرد دل كشيدن ها

شكست ار سنگ دوران پروبال ظاهرم، ليكن

چو عنقا دارم از باطن، به قاف دل پريدن ها

دريدم پرده هاي تن كه جانان بينم اندر جان

چو كام دل نشد حاصل، ز پيراهن دريدن ها

نديدم در ميان  ِانس چون همدرد وهم جنسي

از آن با خود گرفتم انس در عزلت گزيدن ها

كنون در استقامت ،چون الف افراشتم قامت

كه رفت از دست عمرم ،چون قلم در سردويدن ها

از آن يوسف شناسم بر سر بازار نيكويان

كه عمري كسب كردم ، پيشه‌ي يوسف خريدن ها

ملولم از تمشّي در تماشا خانه‌ي عالم

كه دارم عيش ها، ازكنج خلوت آرميدن ها

چنان خواهم كه در عالم، نخواهم آنچه مي خواهم

كه ناكامي ست در عالم ، به كام دل رسيدن ها

دراين بستان مشو چون غنچه دل خون ،بهر گل چيدن

كه من در غنچه ، گل ها باشدم ، از گل نچيدن ها 

رياست خواستن،قيد دل و زندان جان باشد

خوشا در گوشه‌ي عزلت ، به آزادي خزيدن ها

به ملك عاريت عار است الحق، چشم دل بستن

شرف از تيغ ابرو نيست ،اندر خون تپيدن ها

در اين گلشن مشو سردر هوا، چون سرو، پادر گِل

از اين بستان گذر كن چون نسيم ، اندر وزيدن ها

ترا عيسي پدر، روح القدس مادر بود ، اي دل

چو طفلان دايه جويي چند ،بر پستان مكيدن ها

مزن بي معرفت دم، اي فواد ، از رتبه‌ي عرفان

كه جاهل دارد ازفعل زبانش لب گزيدن ها

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 15:2  توسط |